تبليغاتX
دنــای مــا
دفترچه ی خاطرات
 

خواندن کلمات روی تابلوهای تبلیغاتی و پوستر ها هزار بار بیشتر از خودت برای ما لذت بخش است دنای نازنین  ...

وقتی با سختی حرکات مختلف به حروف می دهی تا کلمه ی بامعنای اصلی را پیدا کنی خیلی انرژی بخش است...

لذت بخش تر از همه وقتی ست که با انگشتان کوچکت خط کتابت را دنبال می کنی و انگشتت را به ابتدای خط بعد می رسانی که مبادا خط را گم کنی !

امروزِ تو، یکی از روزهای قشنگ آرزوهای من بوده است ...از بس که عشق خواندن و کتاب را داری .

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 دی1390ساعت 9:35 قبل از ظهر  توسط مــادر   | 

 

دیروز دنا همراه  من به دندانپزشکی اومد و ما  بین کارم در مورد دندان شیری دنا از خانم دکتر سوال کردم ...اینکه نمیزاره ما اونو بکنیم و می ترسم دندان جدیدش کج بشه و خانم دکتر هم برای من و دنا توضیح داد که این یه باورعامیانه ست و اصلا نیازی به کندن نیست خودش باید بیفته ....ظاهرا این توضیح برای دنا قانع کننده نبود و شاید اونقدر خانم دکتر مهربان به دلش نشست و با هم دوست شدند که  بعد از انجام کار به من گفت:" مادر به خانم دکتر بگو درسته دندان شیریه و باید خودش بیفته ولی دنا با این وضعیت  دندونش بیش از آنچه شما تصور می کنید اذیت میشه پس لطفا بکشیدش !!!خواهش می کنم !!"

و مادر هم اطاعت کرد و پیغام دنا رو برای خانم دکتر تکرار کرد و بعد از مراسم کشیدن دندان شیری که به قول خود دنا خیلی راحت بود خانم دکتر یه بادکنک دستکشی به دنا هدیه داد ... دستکش پزشکی رو با دستگاه باد کرد و به طرز خاصی تزیین کرد که شبیه یه آدمک بامزه شده بود...

و اما وصف این ماجرا و جایزه ی بادکنک دل غزل رو برده بود و این نصیحت امروز دنا پشت تلفن برای غزل :

"ببین اگه خواستند دندونت رو بکنند الکی بترس... می دونم نمی ترسی اما به خاطر بادکنک هم که شده الکی بترس  ...دستت رو بگیر جلوی دهنت و به هیچ وجه  نزار دندونت رو بکنند اونوقت هیچ راهی نیست غیر از اینکه بری دندانپزشکی ...بعد من بهت آدرس این خانم دکتر رو میدم تا بری هم دندونت رو بدون درد بکشی هم از این بادکنک های دستکشی بگیری!!!!"

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 13 دی1390ساعت 7:34 بعد از ظهر  توسط مــادر   | 

 

 بالاخره تولد غزل فرا رسید پنجشنبه ی این هفته یعنی ۱۵ دی... البته تولد غزل ۱۱ دی هست برای اینکه بیداری شب روی مدرسه ی فردای وروجک ها تاثیر نگذاره پنجشنبه جشن می گیره .

این برنامه ها و هماهنگی ها درست مثل برنامه ی تولد دنا  شروع شده ... روناک کارت نداره ...درسا کارت رو گم کرده ...و الی آخر !

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 دی1390ساعت 2:30 بعد از ظهر  توسط مــادر   | 

 

 

سر زد از افق مهر خاوران
فروغ ديده حق باوران
بهمن فر ايمان ماست
پيامت اي امام
«استقلال، آزادي»
نقش جان ماست
شهیدان پيچيده در گوش زمان
فريادتان
پاينده ماني و جاودان
جمهوري اسلامي ايران

 

 

پ.ن ۱: دیروز یکی از رسالت های من آموزش " سرود ملی " به دخترکم بود .

از این پس به جای واژه ی آشنای "جابدان " دخترکم واژه ی نا آشنای "جاودان " را به کار می برد .

 

پ.ن۲:این سرود ملی و گل و بوسه ها سفارش خود خانومی برای پست جدید است .

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 10 دی1390ساعت 8:44 قبل از ظهر  توسط مــادر   | 

 

 

 

 

دخترکم ! یلدات مبارک !

 شب یلدای سال ۸۶ هیچ وقت یادم نمیره !

دنای دانای ما ! دخترک ۲ ساله ام با آرامش و احترام خاصی  حافظ روی میز شب یلدا را  جابجا می کرد... 

گل دخترم ! رنگ قرمز لباست و اون حس خاص هنوز تو ذهنمه !

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 آذر1390ساعت 9:0 بعد از ظهر  توسط مــادر   | 

 

دخترکم امروز ساعت ۱۰ گردش علمی داره  و صبح سرشار  از هیجان و شادی خاص خودش  از خونه بیرون  رفته... امیدوارم روز خوبی داشته باشی عروسک قشنگم !

 

 

بعدا نوشت : ما حصل این گردش برای خانه و مادر یک کیف مدرسه ،پر از برگهای رنگارنگ پاییزی بود !

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 آذر1390ساعت 10:15 قبل از ظهر  توسط مــادر   | 

 

آذر کوچولوی نازنین  امسال میهمان تولد دنا بود ! این عسل عمه آنقدر دلبری کرده که از روز شنبه تا حالا لحظه به لحظه بیشتر دلتنگش میشیم . از " دینای عزیز " گرفته تا استیکر های روی در و دیوار تا نقاشی های دیوار اتاق دنا ، که دوست ندارم هیچوقت پاک بشن .

عشق مایی آذر بانو !

گلپر عمه از وقتی اومدی و رفتی قشنگترین حالت صدا کردن دنا برای من " دینای عزیز " است .

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 آذر1390ساعت 7:38 قبل از ظهر  توسط مــادر   | 

 

 

نایت اسکین

 

 

۳ آذر ۸۴

روز پنجشنبه

ساعت ۹ صبح

شاد و سلامت و پیروز باشی دردانه ی من !

 

 

 بعدا نوشت : جای همه ی عزیزان امروز خالی ست ...

من فرصت فکر کردن به کارهام رو ندارم... این وروجک ها از صبح تا حالا با هم تلفنی در تماس هستند و برای ورزش با یکی از تراک های سی دی هماهنگ می کنند و برای مسابقه ی طناب بازی ابعاد خونه ی مامان جون رو بررسی می کنند!!! و دنا سفارش می کنه که دوستش طناب بخره و بیاد تولد !

ای جان !

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 آذر1390ساعت 8:50 قبل از ظهر  توسط مــادر   | 

 

یکی از بچه های کلاس - فاطیما که به خاطر گم شدن کارت تولد درخواست دوباره ی کارت داده بود ...امروز کارت رو به دنا پس میده و از یکی دیگه از بچه ها - روناک می خواد که کارت تولد رو پاره کنه . دنا پیش می بینی می کنه که فاطیما بچه های دیگه رو هم از اومدن به تولد منصرف کنه ... با گریه  اعلام می کنه که تولد من کنسل شد .

ظهر که از مدرسه آمد بعد از نیم ساعتی این موضوع یادش اومد و تعریف کرد و حالا ناراحت بود که مثلا تارا و نگین حرف منو جدی گرفتند و چند تای دیگه هم صدامو شنیدند...خلاصه تا ساعت سه و نیم بعدازظهر من در جستجوی شماره ی این وروجک ها بودم با زحمت فراوون با کمک دو شماره تلفنی که داشتم کانال زدم و بقیه رو پیدا کردم البته به استثنای مهتاب و نگین !

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 آذر1390ساعت 5:42 بعد از ظهر  توسط مــادر   | 

 

 

 

 

امروز طی یک برنامه ی از پیش تعیین شده ، به دلایل امنیتی هدیه های من و پدر و مادر جون و یکسری وسایل تزیینی و مهیج مخصوص تولد به خانه ی مامان جون انتقال می یابد !

فردا تولد خانم گل رو خونه ی مامان جون می گیریم .

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 آذر1390ساعت 12:49 بعد از ظهر  توسط مــادر   | 

 

پنجشنبه تولد خانم گل ماست !

از یکشنبه بردن کارت های دعوت به مدرسه شروع شده !

دیروز دخترکم برای روناک ، تارا، درسا، دریا، بیتا ،غزل ، زهرا ،فاطیما ، آلما ، کیانا کارت دعوت برد . خونه که آمد گفت که یادش رفته برای روشا ، نگین ، صدف و سوگند کارت ببره و هلنا و مهتاب و مهسا به خاطر نبردن کارت گله کردند و این ۷ نفر هم امروز کارت گرفتند .

خلاصه این روزها به برنامه ریزی برای پنجشنبه می گذره !

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 آبان1390ساعت 1:39 بعد از ظهر  توسط مــادر   | 

 

 

دیروز دخترکم به خاطر کلاس من ،بعد از مدرسه به خونه ی مامان جون رفت ...کلی شور و شوق داشت که خودش برای آدرس خونه ی مامان جون می تونه آقای سرویس رو راهنمایی کنه .

قرار بود همینکه رسید اونجا بهم تلفن بزنه ...تلفن  زد و با خبرم کرد که رسیدم خونه و من سفارشات لازم رو بهش کردم و قرار شد هم دختر حرف گوش کنی باشه... هم ناهارش رو خوب و به موقع بخوره و هم تکالیفش رو انجام بده که بعد از کلاس که میرم دنبالش تکالیفش انجام شده باشه .

خلاصه نیم ساعتی بعد تماس گرفت که مداد رنگی هایی که اونجا داره به درد انجام تکالیفش نمی خورند و من براش مداد رنگی ببرم یا اگه امکان داره با پیک براش بفرستم .

بهش گفتم :" دنا جان ! مشقت رو بنویس رنگ آمیزی ها باشه برای اونوقت که من اومدم ...دخترم که نوشتن مشقهاش براش مثل آب خوردنه ! درسته ؟"

ناقلا گفت:" درسته که نوشتن مشق هام مثل آب خوردنه ، اما رنگ آمیزیشون مثل کوه کندنه !!!"

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 آبان1390ساعت 7:58 قبل از ظهر  توسط مــادر   | 

 

 

غزل دوست عزیزم !

دوست داشتم که هر روز کنار تو بنشینم ، اما گروهها عوض می شود و من نمی توانم .

دوست دارم همزمان با تو داخل حیاط بروم چون که تو دوست صمیمی من هستی . خیلی دوستت دارم ، مشتاقانه منتظر هستم که روز تولدت برسد . خیلی دوستت دارم ، دوست عزیزم غزل ضیایی !

اگر می توانستم هر روز کنار تو بنشینم با هم دوستان صمیمی تری می شدیم .

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 20 آبان1390ساعت 8:50 قبل از ظهر  توسط مــادر   | 

 

 

گل دختر ما از رنگ صورتی سیر نمیشه ! مگر اینکه موقع خرید همراهم نباشه وگرنه محاله غیر  از رنگ صورتی رنگ دیگه ای انتخاب کنه از لوازم تحریر گرفته تا اسباب بازی و لباس و تمام وسایل دیگه !

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 آبان1390ساعت 7:51 بعد از ظهر  توسط مــادر   | 

 

امروز دخترکم تحقیق در مورد سه شکل هندسی دایره ، مربع و مثلث را به مدرسه برد .

 

 

 

دنای عزیزم ...عمر مادر ! چقدر قدم به قدم با تو راه رفتن می چسبد ...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 آبان1390ساعت 12:25 بعد از ظهر  توسط مــادر   | 

 

 

مشق شب

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 آبان1390ساعت 7:43 قبل از ظهر  توسط مــادر   | 

 

 

جایزه ابراز دوستی

 

اینهم تشویق دخترم بخاطر  نقاشی کشیدن  برای دوستاش ...

امروز دنا گلی از راه که رسید گفت: " مادر حدس بزن جریان این استیکرها چیه ؟"

گفتم : " شما بگو!"

گفت :" به خاطر ابراز دوستی خانم معلم برام چسبونده ! برای اینکه به دوستام نقاشی هدیه دادم!"

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 30 مهر1390ساعت 5:35 بعد از ظهر  توسط مــادر   | 

 

امروز دخترکم باید نتیجه ی تحقیق علوم " سبکی و سنگینی اجسام " و تصویرگری در مورد تصفیه ی آب آشامیدنی را به مدرسه می برد . علاوه بر این دو برگ چند تا نقاشی اختصاصی هم برای غزل ، سوگند، بهار و فاطیما  ضمیمه ی گزارش و تحقیق خانم خانما شده بود .

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 30 مهر1390ساعت 8:22 قبل از ظهر  توسط مــادر   | 

 

 

امروز برای دومین بار  خانومی مقنعه اش رو  روی چوب لباسی کلاس جا گذاشته ! و به قول خودش بد که نیست با مادر گلش پنج شنبه  میره مدرسه .

 کلی مقنعه روی چوب لباسی کلاس جا مونده بود .... ظاهرا  هنوز برای این فرشته های کوچک فلسفه ای برای استفاده از مقنعه وجود ندارد !!!

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 مهر1390ساعت 12:9 بعد از ظهر  توسط مــادر   | 

 

 

این روزها سوژه های ما و دنا کم نیستند از هیجان سواد گرفته تا لذت بردن از آموزش معلم ها تا شرکت در انتخابات مدرسه و تمرین نوشتن نام کاندیدای موردنظر .

بعضی برنامه ها انرزی بخش است مثل تنوع برنامه های آموزشی مدرسه ...اما گاهی وارد شدن کودک به جامعه ی بزرگتر کمی نگران کننده است . حتی گاهی بچه های هم سرویس اسباب رنجش فرشته ی کوچک ما می شوند . بچه هایی که بزرگتر از گل دختر ما هستند.

هر صبح سعی می کنم با نهایت انرژی عزیزکم رو بیدار کنم ... با ترانه های دلخواهش ...با کمک عروسک های محبوبش ... با ماساژ دادن پدر ... با کلی نمایش و شعر و ترانه ... با تمام انرژی روانه اش کنم  اما  از خانه  که جدا می شود جامعه و آدم های دیگر چقدر مراقب روح او هستند ؟

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 مهر1390ساعت 6:57 بعد از ظهر  توسط مــادر   | 

 

 

 

 

آذر گلی و دنای نازنین

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 مهر1390ساعت 1:11 بعد از ظهر  توسط مــادر   |