تبليغاتX
دنای من Lilypie 4th Birthday Ticker
 

دیروز سه تا مکان قرار بوده بچه ها رو ببرن ...قلعه کریمخان - موزه ی پارس و موزه ی تاریخ طبیعی ...

اولین جایی که رفتند موزه ی تاریخ طبیعی بود .از اونجایی که این بچه ها از دیدن جانور سیر نمیشن تا ساعت یازده و نیم گیر موزه ی تاریخ طبیعی بودند و بعد هم به ارگ کریمخان رفتند و ظاهرا موزه ی پارس به نوبت بعد موکول شد !

در نتیجه در این برنامه از مادر یادی نشد !

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 آبان1388ساعت 7:41  توسط مادر   | 

 

امروز قرار است دنا به همراه بچه های مهدکودک به بازدید ارگ کریمخان و موزه ی پارس بره . قرار شده موزه ی پارس جای منو خالی کنه و از مادر یاد کنه ...

تا بیاد ببینم چطور جای منو خالی کرده ؟!...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 آبان1388ساعت 12:1  توسط مادر   | 

 

امیرعلی چند روز پیش سرش شکسته بود و ما به عیادتش رفتیم . قبل از رفتن دنا رفت و یک هدیه آورد و گفت این هدیه برای امیرعلی .

لازم به توضیح هست که این هدیه رو یکی دو ماه پیش دنا از بین کتاب هاش انتخاب کرده بود و دور آن کاغذ کادو پیچیده بود و توی این یکی دو ماه اصلا بازش نکرد و منتظر یک فرصت بود که با عیادت امیرعلی یکی شد.

دنا اصلا برای دیدن سر باند پیچی امیر علی آمادگی نداشت و یکهو جا خورد . فوری هدیه رو دست امیرعلی داد . کنار ایستاد و با چشمای مضطرب به امیرعلی نگاه می کرد .من هم اصلا یادم نبود چه کتابی رو کادو گرفته و همش در حین اشتیاق امیرعلی نگران بودم دنا کتاب خوبی رو براش آورده باشه .

کادو که باز شد هر دوشون خوشحال شدند و خندیدند اما دنا هنوز چشم از سر باند پیچی امیرعلی برنداشته بود ...

 

پ.ن۱ : کتابی آموزشی در مورد محیط زیست و کوهستان بود .

پ.ن۲: از سلیقه ی دنا در انتخاب کتاب خوشم اومد .

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 آبان1388ساعت 7:56  توسط مادر   | 

 

دیشب  امیر علی عزیز یک کرم ضد آفتاب کودکان و یک مداد به دنا هدیه داد ! ودنا چقدر این هدیه رو دوست داره ...از خودش جدا نمی کنه ...اولین باری ست که لوازم آرایش هدیه گرفته !

ممنون امیر علی مهربان من !

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 مهر1388ساعت 17:47  توسط مادر   | 

 

مشق دومْ    ْ  ْ  ْ     دایره های کوچک و مشق سوم  /     /       /   بود .از دقت دنا بی نهایت لذت می برم .

و اینکه هر شب بعد از نوشتن مشق هاش  به ستاره هایی که فردا خانم معلم توی دفترش می زنه فکر میکنه خیلی شیرینه !

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 مهر1388ساعت 6:55  توسط مادر   |